شدم عین خزه کف جو نه پای رفتن دارم نه تاب موندن.
شبای عجیبیه این شبا.
از اون شبای کور که انگار نمیخوان صبح بشن.
پرنده روي شاخه خشك درخت نشسته بود. شكارچي زانو زد.
نشانه رفت و شليك كرد.
پرنده پر زد و رفت.
شكارچي چشم به رفتن او دوخت.
ـ «به خير گذشت.»
نويسنده اين را گفت و خودكارش را روي ميز گذاشت.
از پشت ميز بلند ميشد كه صدايي توي گوشش پيچيد. ـ
«به خير نگذشت. من تنها موندم.»
نويسنده ورق كاغذ را از روي ميز برداشت و به درخت تنهاي قصه چشم دوخت
——
پ ن1:«داستان قطعه ای بود از نوشته های دوست عزیزم آقای علیرضا آستانه که عجیب باب دل من بود»
پ ن2:«منبع عکس»
Filed under: روزگار! | Tagged: پرنده, تنهایی, درخت, شکارچی, علیرضا آستانه



اول باید یه قفس کشید
بعد نفستو حبس کنی تا پرنده یواش بره توی قفس
اون وقت برای همیشه پیشت می مونه.
ولی با بغض